محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3920

تاريخ الطبرى ( فارسي )

و چون پيش مخلد رسيدند همه مردم فرود آمدند بجز وكيع و محمد بن حمران سغدى و عباد بن لقيط كه از مردم بنى قيس بن ثعلبه بود . گويد : آنها را پياده كردند ، وقتى مخلد به مرو رسيد پيش از آمدن پدرش وكيع را بداشت و شكنجه كرد و ياران وى را بگرفت و شكنجه كرد . ادريس بن حنظله گويد : وقتى مخلد به خراسان رسيد مرا بداشت ، ابن اهتم پيش من آمد و گفت : « مىخواهى رهايى يا بى ؟ » گفتم : « آرى » گفت : « نامه هايى را كه قعقاع بن خليد عبسى و خريم بن عمرو مرى دربارهء خلع سليمان به قتيبه نوشته‌اند برون آر » گفتمش : « اى ابن اهتم ، مرا در كار دينم فريب مىدهى » گويد : پس طومارى بخواست و گفت : « تو احمقى و نامه هايى از زبان قعقاع و كسانى از طايفهء قيس به قتيبه نوشت كه وليد بن عبد الملك مرده و سليمان ، ابن مزونى را به خراسان مىفرستد پس او را خلع كن » گفتمش : « اى ابن اهتم به خدا خودت را به هلاكت مىدهى ، به خدا اگر پيش وى روم به او خبر مىدهم كه اين نامه ها را تو نوشته اى » در اين سال يزيد بن مهلب به امارت سوى خراسان رفت . ابو السرى ازدى به نقل از عموى خويش گويد : از پس كشته شدن قتيبه وكيع نه ماه يا ده ماه ولايتدار خراسان بود و يزيد بن مهلب به ساله نود و هفتم آمد . محمد بن مفضل به نقل از پدرش گويد : يزيد مردم شام را تقرب داد ، با گروهى از مردم خراسان و نهار بن توسعه شعرى گفت به اين مضمون : « از هيچ امرى چنان اميد نداشتيم « كه از يزيد اميد داشتيم « اما گمان ما دربارهء وى به خطا رفت